معنی سرور

معنی سرور

35 بازدید
[ سُ ] (ع مص) شادمانه کردن. (دهار) (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). شاد کردن و شاد گردیدن. (آنندراج). شاد کردن. (منتهی الارب). || (اِمص) شادی. (آنندراج): تا این جهان بجای است او را وقار باشد او با سرور باشد او با یسار باشد.منوچهری. شب و روز به شادی و سرور مشغول می بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۸). بر تو خندد که غافلی تو از آنک در سرای غرور نیست سرور.ناصرخسرو. و این بنده را بدان قوت دل و استظهار و سرور و افتخار حاصل آمد. (کلیله و دمنه). غرور دهر و سرور جهان نخواست از آنک نداشت از غم امت به این و آن پروا. خاقانی. || اصطلاح عرفانی است و عبارت از سماع است چنانکه در تاج الاسامی مسطور است که «السماع سرور» و آن آوازی است خوش موزون و محرک دلها. خواجه عبداللََّه گوید: «السرور اسم لاستبشار جامع هو اصفی من الفرح لان الافراح ربما شابتها الاحزان». (از فرهنگ علوم عقلی سجادی ص ۲۹۷). || (اِ) اطراف شاخهای ریاحین. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ سَ رْ وَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) مهتر و رئیس و بزرگ و خداوند. (آنندراج). خداوند و مهتر و بزرگ و بزرگتر از همه و رئیس و پیشوا. (ناظم الاطباء). رئیس. (زمخشری): کنون هفت کشور بگشتم تمام بسی سروران را کشیدم بدام.فردوسی. همه سروران آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند.فردوسی. هرگز بی تو مباد شادی روزی دایم چونین امیر بادی و سرور.فرخی. خدایگانا امید داشت بنده رهی که از شفای تو بر سروران شود سرور. انوری. چون مرغ سرفکنده زنم گرچه سرورم آغوش از آن به خاک فروتن درآورم. خاقانی. به مرگ سروران سربریده زمین جیب آسمان دامن دریده.نظامی. در ره عشقش که سر کوی رهت صدهزاران سرور بی سر ببین.سعدی. چو انعام کردی مشو خودپرست که من سرورم دیگران زیردست.سعدی. و او رئیس و سرور ایشان شد. (تاریخ قم ص ۲۲۰). || سید. || کارگزار. || رئیس و سالار و جنگجو. (ناظم الاطباء). - سرور عالم؛ پیغمبر: سرور عالم شه دنیا و دین سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین. شیخ بهایی. - سرور کائنات؛ آن حضرت صلی اللََّه علیه و آله. (ناظم الاطباء). پیغمبر اسلام. - سرور مجلس؛ مهتر و خداوند مجلس. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «سرور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید