معنی سرودگوی
6 بازدید
[ سُ ] (نف مرکب) سرودگوینده. مغنی. (محمودبن عمر). مطرب. (دهار). سرودسرای : بلبل چو سبزه دید همه گشته مشکبوی گاهی سرودگوی شد و گاه شعرخوان. منوچهری. ای مشغلهٔ نشاطجویان صاحب رصد سرودگویان.نظامی. و نغمهٔ سرودگویان و راز عاشقان و امثال آن. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۹۰).
کلمات همقافیه با «سرودگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر