معنی واژه سره کردن
7 بازدید
[ سَ رَ / رِ کَ دَ ] (مص مرکب) تفتیش کردن. نیکو بنگریستن : و عارض او را بنگریستی و حلیه و اسب او را و سلاح او را همه سره کردی و همه آلت او را نیکو نگاه کردی و بستودی و پسندیدی. پس سیصد درم بسختی و اندر کیسه کردی و بدو دادی. عمرو بستدی و اندر ساق موزه نهادی و گفتی الحمد للََّه که ایزدتعالی مرا طاعت امیرالمؤمنین ارزانی داشت و مستحق ایادی او گردانید. (زین الاخبار گردیزی). || تجوید. (دهار) (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || صاف کردن. پاک کردن : راست کن لفظ و استوار بگوی سره کن راه و پس دلیر بتاز. مسعودسعد (دیوان ص ۲۹۱). رجوع به سره شود.