معنی واژه سرهال
7 بازدید
[ سَ ] (ص مرکب) مردم سرگشته و سرگردان. (برهان). سرگردان. (اوبهی). سرگردان بوده. (لغت فرس): بدان منگر که سرهالم به کار خویش محتالم شبی تاری به دشت اندر ابی صلاب و فرکالم. طیان. مؤلف آنندراج گوید: در فرهنگها نیافتم و هال در پارسی بمعنی قرار آمده و به این معنی مخالف است. || هر چیز که همیشه در گردش باشد. (برهان). چیزی که در گشتن باشد مانند فلک و گردون. (جهانگیری). || (اِ مرکب) گردون و فلک را نیز گفته اند. (برهان).