معنی سرمستی
7 بازدید
[ سَ مَ ] (حامص مرکب) مستی. مخموری : در سر آمد نشاط سرمستی عشق با باده کرد همدستی.نظامی. || سرخوشی : ملک زاده در آن ده خانه ای خواست ز سرمستی در او مجلس بیاراست.نظامی. || غرور. تکبر: می دواندش ز راه سرمستی میزدش بر بلندی و پستی.نظامی. || مدهوشی.[ سَ مَ ] (اِخ) دهی از دهستان کاغهٔ بخش دورود شهرستان بروجرد. دارای ۱۵۴ تن سکنه است. آب آن از قنات. محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «سرمستی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر