معنی سرغوغا
7 بازدید
[ سَ غَ / غُو ] (اِ مرکب) سرفتنه و آن کسی باشد که باعث و بانی فتنه و غوغا و آشوب گردد. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج): و جماعتی از بنی تمیم با ایشان بودند و سرغوغای سیستان گشته بودند. (تاریخ سیستان). چون به طارم بنشست [ اَریارق ] پنجاه سرهنگ سرایی از مبارزان سرغوغا مغافصه دررسیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۲۷). امیر بچه که سرغوغای غلامان سرای بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۲۷). ز رشک دوست خون دست ریزی بدین حد شنگ و سرغوغا چرایی. مولوی (از آنندراج). خون دل می بین و با کس دم مزن در نگاه شنگ سرغوغا مپرس.مولوی. || طلیعهٔ لشکر که به ترکی هراول گویند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج): ره عدل و سیاست را حسامش بدرقه گشته سپاه فتح و نصرت را سنانش گشته سرغوغا. شهاب سمرقندی (از انجمن آرا).
کلمات همقافیه با «سرغوغا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غا» برای سرودن شعر