معنی سرسخن
6 بازدید
[ سَ سُ خَ ] (اِ مرکب) عنوان داستان که آن را به شنجرف مینویسند. (غیاث) (آنندراج): اول بنام من رقم خون کشید عشق نام من است سرسخن دفتر بلا. باقر کاشی (از آنندراج). ز درد سرسخن سرخی جگرگون فتاده نقطه اش چون قطرهٔ خون. ملا طغرا (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «سرسخن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خن» برای سرودن شعر