معنی سرسامی
7 بازدید
[ سَ ] (ص نسبی) کسی که مبتلای مرض سرسام باشد. (آنندراج): بی نضج دولت او سرسامی است عالم کز فتنه هر زمانش بحران تازه بینی.خاقانی. سرسامی است عالم و عدل است نضج او نضج از دوای عافیت آور نکوتر است. خاقانی. همت خاصان و دل عامیان شیفته زآن نور چو سرسامیان.نظامی. سرسامی و نور چون بود خوش خاشاک و نعوذ باللََّه آتش. نظامی (لیلی و مجنون ص ۱۱۹).
کلمات همقافیه با «سرسامی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر