معنی سرسام
4 بازدید
[ سَ ] (اِ مرکب) مرضی باشد که در دماغ ورم پیدا می شود و خلل دماغ ظاهر میگردد و این مرکب است از سر بمعنی رأس و سام بمعنی ورم. شرح قانون و رشیدی نوشته که صاحب این مرض از روشنی ایذا یابد و بی آرام شود. (آنندراج) (غیاث). صاحب قاموس گوید: مرکب از دو کلمهٔ فارسی است، سر بمعنی رأس و سام بمعنی بیماری چنانکه در برسام، بر بمعنی سینه و صدر و سام بمعنی بیماری است. (یادداشت بخط مؤلف). سرسام لفظ فارسی است همچون برسام، از بهر آنکه بر سینه است و سام آماس است یعنی آماس عضلهٔ سینه و سرسام یعنی آماس سر. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی): امیر را تب گرفت تب سوزان و سرسامی افتاد چنانکه بار نتوانست داد... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۱۷). خداوند سرسام اندر تب مطبقه سوزان باشد و چشمهاء او سرخ و رگها و چشم او برخاسته. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). زمین ز تنگی همچون دلی شده غمگین هوا ز گرمی همچون سری شده سرسام. مسعودسعد. این علت جان بین همی علت زدای عالمی سرسام وی را هر دمی درمان نو پرداخته. خاقانی. بیمار دل است و دارد از کفر سرسام خلاف و درد خلان.خاقانی. تب مرا گفت که سرسام گذشت من پس آن شوم انشاءاللََّه.خاقانی. سودای دلش بسر درآمد سرسام سرش بدل برآمد.نظامی. دماغ زمین از تف آفتاب به سرسام سودا درآمد ز خواب.نظامی. شهدی که ز سر نشتر زنبور بجستست سرسام ز پی دارد اگرچند گزیدست.عطار. گفت اسبابی پدید آرم عیان از تب و قولنج و سرسام و سنان.مولوی. ترا سرسام جهل است و سخن بیهوده میگویی حکیمی نیست حاذق تا که درمانی کند در وقت. سلمان ساوجی (از شرفنامه).
کلمات همقافیه با «سرسام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر