معنی سرد کردن
12 بازدید
[ سَ کَ دَ ] (مص مرکب) مقابل گرم کردن : شراب ممزوج و مروق باد در شکم انگیزد و در بندها آرد و معده و جگر را سرد کند. (نوروزنامه). || آزردن و برجای نشاندن. افسرده کردن. سرزنش کردن. تنبیه کردن : یک دو تن را بانگ زد و سرد کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۶). امیر سخت در تاب شد و هر دو را سرد کرد و دشنام داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۲۶). و امیر بانگ بر ایشان زد و خوار و سرد کرد. (تاریخ بیهقی). - دل سرد کردن بر کسی؛ دل برگرفتن از او: و نخست که همه دلها سرد کردند تدبیر این پادشاه [ مسعود ] آن بود که بوسهل زوزنی و دیگران تدبیر کردند. (تاریخ بیهقی). - کسی را بر دل کسی سرد کردن؛ او را از نظر وی انداختن : و بهرام مردی مکار و پرفریب است و میخواهد که مرا بر دل ملک سرد کند. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی).
کلمات همقافیه با «سرد کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر