معنی سردی
7 بازدید
[ سَ ] (حامص) برودت و خنکی. (ناظم الاطباء). مقابل خنکی : بخوشاندت گر خشکی فزاید دگر سردی خود آن بیشت گزاید.ابوشکور. چون ژاله بسردی اندرون موصوف چون غوره بخامی اندرون محکم.منجیک. یکی تند ابر اندرآمد چو گرد ز سردی همان لب بهم برفسرد.فردوسی. گرمی و سردی ترا هر یک مثال است از ستم زآن همی هر یک جهان را زشت و نازیبا کند. ناصرخسرو. چون خدا خواهد که یک تن بفسرد سردی از صد پوستین هم بگذرد.مولوی. نمیدانند کز بیمار عشقت حرارت بازننشیند بسردی.سعدی. || بیرحمی و بیمهری. (آنندراج): من کرده درشتی و تو نرمی از من همه سردی از تو گرمی.نظامی. که پرورده کشتن نه مردی بود ستم در پی داد سردی بود.سعدی. || بی نمکی در گفتار و کردار: ای فرومایه و در کون هل و بی شرم و خبیث آفریده شده از فریه و سردی و سنه.لبیبی.
کلمات همقافیه با «سردی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر