معنی سردق
6 بازدید
[ سَ دَ ] (ع اِ) سراپرده. (دزی ج ۱ ص ۶۴۷).[ سَ دُ ] (ص) بسیار دزدی کننده. (غیاث). شاید مصحف سَرّاق باشد.[ سَ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان لب کویر بخش بجستان شهرستان گناباد. سکنهٔ آن ۶۰۰ تن. آب آن از قنات و محصول آن غلات، ارزن و زیره است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «سردق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دق» برای سرودن شعر