معنی سردسیر
6 بازدید
[ سَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) ولایتی که آب و هوای آن بسیار سرد بود. مقابل گرم سیر. (آنندراج). دیولاخ. (فرهنگ اسدی) (صحاح الفرس). منزل تابستانی در زمین مرتفع. ضد گرمسیر. (ناظم الاطباء). ییلاق. (یادداشت مؤلف): قاین جایی سردسیر است. (حدود العالم). و از وی [ از ناحیت پارس ] هرچه به دریا نزدیک است گرمسیر است و هرچه به بیابان نزدیک است سردسیر است. (حدود العالم). و بعضی از وی [ از ناحیت تبت ] گرمسیر است و بعضی سردسیر. (حدود العالم). و هوای آن [ اورد ] سردسیر است بغایت چنانکه درخت و باغ نباشد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۲). و بر آن نواحی ساخته بعضی سردسیر و بعضی گرمسیر و غله بوم است. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۸). سنقری را گر خزر با سردسیر آموخته ست در حبش بردن به گرما برنتابد بیش از این. خاقانی. برگذر زین سردسیر ظلمت اینک روشنی درگذر زین خشک سال آفت اینک گلستان. خاقانی.
کلمات همقافیه با «سردسیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر