معنی سردسته
5 بازدید
[ سَ دَ تَ / تِ ] (اِ مرکب) رئیس. قائد. پیشوا. (یادداشت مؤلف): سردستهٔ دزدان. سردستهٔ آشوبگران : به سرکردگی شخصی از ایشان که او را «سردسته» مینامند در هر محله از محلات شهر تعیین نماید. (تذکرةالملوک چ ۲ ص ۴۸). || چوب و عصای دستی. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سردسته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر