معنی سردست

معنی سردست

5 بازدید
[ سَ رِ دَ ] (ص مرکب) حقیر. || کم عیار. (غیاث) (آنندراج). - متاع سردست و سردستی؛ کالای فرومایه. مأخوذ از کالا که کهنه فروشان بر دوش گذارند و بدست فروشند. (آنندراج): زلفی که منم تشنه لب موج شکستش صد نافهٔ چین است متاع سردستش.مفید بلخی.
[ سَ رِ دَ / سَ دَ ] (ق مرکب) فی الفور و چالاکی. || (اِ مرکب) نام چوب دست قلندران. (غیاث) (از آنندراج). || آنچه بالای دو پاچهٔ گوسفند و بز و مانند آن است. (یادداشت مؤلف). || قسمتی از دهانهٔ آستین که بر روی آستین برمیگشت در قبا و جبه و نیم تنه و غیره. (یادداشت مؤلف). قسمت سفلای آستین که محاذی مچ دست است : سردست یارم مخمل کاشی. (شعر عامیانه) (از یادداشت مؤلف). || بند دست و مچ دست. (ناظم الاطباء): سردست بگرفت و پیشش کشید از آن جایگه پیش خویشش کشید.فردوسی. به بازوان توانا و قوت سردست خطاست پنجهٔ مسکین ناتوان بشکست. سعدی (گلستان).
[ سَ دَ ] (اِخ) نام دهی از ولایت آذربایجان است. (از نزهةالقلوب ج ۳ ص ۷۹).

کلمات هم‌قافیه با «سردست»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ست» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید