معنی سرخمو
10 بازدید
[ سُ ] (ص مرکب) سرخ موی. دارای موی سرخ. آدمی یا چهارپایی که مویش سرخ بود. - اشتر سرخ موی؛ اشتری که موی سرخ داشته باشد و این نوع شتر گرانبهاست : هزار اشتر مادهٔ سرخ موی بنه برنهادند با رنگ و بوی.فردوسی. بصد کاروان اشتر سرخ موی همه هیزم آورد پرخاشجوی.فردوسی. ابوجهل گفت هرکه او را بکشد صد شتر سرخ مو و صد مثقال مشک بدو دهم. (قصص الانبیاء ص ۲۱۸). سرخ مویانی چو من بی می همه سرمست راه برهم افتاده چو میگون لعل جانان دیده اند. خاقانی.
کلمات همقافیه با «سرخمو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مو» برای سرودن شعر