معنی سرخروی
5 بازدید
[ سُ ] (ص مرکب) سرخ رو. که چهرهٔ او سرخ باشد: یعنی ز صبح صادق انعام شمس دین از شرم سرخ روی شفق وار میروم.خاقانی. در بوستانسرای تو بعد از تو کی بود خندان انار و تازه به و سرخ روی سیب. سعدی. مرد را شرم سرخ روی کند خلق را خوب خلق و خوی کند.اوحدی. هرکس از اهل آبه که او را بینی سرخ روی و ازرق چشم. (تاریخ قم ص ۸۱). || سرفراز. مباهی. خرسند. خوشحال. خرم. فخرکننده. نازان : خان را به خانه بازفرستاد سرخ روی با خلعت و نوازش و با ایمنی بجان.فرخی. زیرا که سرخ روی برون آمد هرکو به پیش حاکم تنها شد.ناصرخسرو. و من بنده بدان مسرور و سرخ روی گشتم. (کلیله و دمنه). گر نگوید بدل مرادش هست که سوی خانه سرخ روی رود.سوزنی. بهمه حال اسیری که ز بندی برهد سرخ روتر ز امیری که گرفتار آید.سعدی.
کلمات همقافیه با «سرخروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر