معنی سرخاره
5 بازدید
[ سَ رَ / رِ ] (اِ مرکب) از: سر + خار (خاریدن) +ه (نشانهٔ اسم آلت). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). سوزن زرینی باشد که زنان بجهت زینت بر سر زنند و مقنعه را با آن بر لچک بند کنند تا از سر ایشان نیفتد. (برهان) (آنندراج) (شرفنامه). سوزن زرین که زنان در مقناع زنند از بهر محکمی. (صحاح الفرس): جعدی سیاه دارد کز کشی پنهان شود بدو در سرخاره.رودکی. دختران خاطرم را در تجلی گاه عرض جز ز پنج انگشت من بر فرق سر سرخاره نیست. کمال الدین اسماعیل (از آنندراج). || پنجه مانندی که از استخوان سازند و بدان بدن را خارند. (برهان). شانه.
کلمات همقافیه با «سرخاره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر