معنی سرجه
8 بازدید
[ سَ رَ جَ / جِ ] (اِ) پنگان و اندازهٔ تعیین آب. (ناظم الاطباء). کاسهٔ مسین گردی که در ته آن سوراخی است، و این کاسه را در کاسهٔ بزرگتری که پر از آب است قرار دهند و بعنوان ساعت آبی از آن استفاده میکنند. (فرهنگ فارسی معین).[ سَ جَ ] (اِخ) نام عده ای از قراء که در سوریه واقع است، از آن جمله است سرجه در بخش های المعره، ادلب و جبل سمعان و سرجة کبیرة و سرجة صغیرة. (از المنجد).[ ] (اِخ) نام دهی است از دهات قزوین که به اردشیر بابکان منسوب است. (نزهةالقلوب چ لیدن ص ۵۷).
کلمات همقافیه با «سرجه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جه» برای سرودن شعر