معنی سرتیزی
6 بازدید
[ سَ ] (حامص مرکب) تندی. تیزی : بسیار چو سوزن ارچه سرتیزی کرد هم بخیهٔ بی زریش بر روی افتاد.فرقدی. || خشونت. عصبانیت. لجاجت : چون محمدشاه از شهر بیرون شد به در حصار زرند آمد و جنگ درپیوست، چند مرد ازآنِ او سرتیزی نمودند و در خندق حصار شدند. (بدایع الازمان فی وقایع کرمان). ز سرتیزی آن آهنین دل که بود به عیب پریرخ زبان برگشود. سعدی (بوستان چ فروغی ص ۱۷۵). چندانکه قفا خوردم از او چون سندان پیشانی من سخت تر آمد در کار تا باز شدم عاقبت از سرتیزی با آن همه سرزنش. (از تاریخ وصاف).
کلمات همقافیه با «سرتیزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر