معنی سرتراش
6 بازدید
[ سَ تَ ] (نف مرکب) سرتراشنده. موتراش. گرای. دلاک. سلمانی. آنکه موی مردم تراشد: بجز سرتراشی که بودش غلام سوی گوش او کس نکردی پیام.نظامی. || دختری سخت کولی و بسیاربانگ. زن یا دختر سلیطه و بدزبان. زن یا دختر بلندآواز و بددهان. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «سرتراش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر