معنی سرتخمه
6 بازدید
[ سَ تُ مَ / مِ ] (اِ مرکب) جد. نیا. مؤسس خاندان. اساس. پایه : چون اردشیر بابک سرتخمهٔ ساسانیان برخاست او را شاهنشاه گفتند. (مجمل التواریخ و القصص).
کلمات همقافیه با «سرتخمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر