معنی سربلند
6 بازدید
[ سَ بُ لَ ] (ص مرکب) سرفراز و عالی مرتبه. (آنندراج). مفتخر. سرفراز. مباهی : سربلندان چون به مخدومی رسند خادمی را خاک پست خود کنند.خاقانی. سربلندیم هست و تاج و سریر نبود هیچ سربلند حقیر.نظامی. گر به سمع تو دلپسند شود چون سریر تو سربلند شود.نظامی. || بلند. عالی : ولی دارم اندیشه ای سربلند که بر صید شیران گشایم کمند.نظامی.
کلمات همقافیه با «سربلند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر