معنی واژه سربست
3 بازدید
[ سَ بَ ] (ن مف مرکب) سربسته. سرپوشیده. که سر آن نهاده باشند: پژوهندهٔ خاک سربست من نهد تهمت نیست بر هست من.نظامی. هرچه دارد در خم سربست گردون از من است می به حکمت میخورم جای فلاطون از من است. صائب (از آنندراج). || مشکلی که امکان حل ندارد. (شرفنامهٔ منیری) (رشیدی). || (ق مرکب) یکجا. یک کاسه. بطور کلی. دربست : ... عراق قسمت کرد، اصفهان به قتلغ اینانج داد سربست، و ایالت همدان به قراقز اتابکی داد و ری به ملک یونس خان. (راحةالصدور راوندی).[ سَ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان همایجان بخش اردل شهرستان شیراز. دارای ۲۱۲ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ شش پیر. محصول آن غلات، برنج و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).[ سَ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان زیر راه بخش برازجان شهرستان بوشهر. دارای ۱۴۱ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ دالکی. محصولش خرما است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).