معنی واژه سربزرگی
4 بازدید
[ سَ بُ زُ ] (حامص مرکب) صفت سربزرگ. حالت و چگونگی سربزرگ. بزرگی سر: کس از سربزرگی نباشد بچیز کدو سربزرگ است و بی مغز نیز.سعدی. || از حد خود تجاوز کردن. ادب نگاه نداشتن. خودخواهی : شبانی پیشه کن بگذار گرگی مکن با سربزرگان سربزرگی.نظامی. سگ را چو دهی سلیح گرگی شیریش کنی به سربزرگی.نظامی. رجوع به بزرگ شود. || مجازاً، مقام و افتخار: سرش را به افسر گرامی کند بدین سربزرگیش نامی کند.نظامی. بزرگان بدو تهنیت ساختند بدین سربزرگی سر افراختند.نظامی. رجوع به سربزرگ شود.