معنی واژه سربزرگ
5 بازدید
[ سَ بُ زُ ] (ص مرکب) که سر او بزرگ باشد. || کنایه از عظیم الشأن و عالی مرتبه. (برهان) (انجمن آرای ناصری): چو شدم سربزرگ درگاهش یافتم راه توشه از راهش.نظامی. پسر گفتش آخر بزرگ دهی به سرداری از سربزرگان مهی.سعدی. || پرزور غالب. خودخواه : در این هم نبردی چو روباه و گرگ تو سرکوچک آیی و من سربزرگ.نظامی. کآن یکی گر سگ است گرگ شود وین بقصد تو سربزرگ شود.اوحدی.