معنی سراپا
8 بازدید
[ سَ ] (اِ مرکب) (از: سر+ «ـا» واسطه + پا). سراپای. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). همه و تمام. (برهان). سرتاپا و همه و تمام. (آنندراج). تمام از اول تا آخر. (غیاث): بزندانیان جامه ها داد نیز سراپای و دینار و هرگونه چیز.فردوسی. چو دیدم کنون دانش و رای تو دروغست یکسر سراپای تو.فردوسی. کمابیشِ سخا دید آنکه او را دید در مجلس سراپایِ هنر دید آنکه او را دید در میدان. فرخی. همچون رطب اندام و چو روغَنْش سراپای همچون شبه زلفکان و چون دنبه اَلَست. عسجدی. از بس که جرعه بر تن افسردهٔ زمین آن آتشین دواج سراپا برافکند.خاقانی. جستم سراپای جهان شیب و فراز آسمان گر هیچ اهلی در جهان دیدم مسلمان نیستم. خاقانی. ملک در سراپای آن جانور بعبرت بسی دید و جنبید سر.نظامی. بدیدار و گفتار جان پرورش سراپای من دیده و گوش بود.سعدی. همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش. حافظ. || خلعت. (غیاث اللغات).
کلمات همقافیه با «سراپا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «پا» برای سرودن شعر