معنی سرافکنده
7 بازدید
[ سَ اَ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) عاجز. خجل. شرمنده. سربزیر: فرزند من یتیم و سرافکنده گرد کوی جامه وسخ گرفته و در خاک خاکسار. کسایی. نشسته سرافکنده بی گفت وگوی ز شرم آستین را گرفته بروی.فردوسی. باستاد در پیش او بنده فش سرافکنده و دستها زیر کش.فردوسی. همواره شاه باد خداوند و شاد باد بدخواه او نژند و سرافکنده و حزین.فرخی. بدخواه او نژند و سرافکنده و خجل چون گل که از سرش برباید عمامه باد. فرخی. تا دگر فسادی در دل دارند سرافکنده و خاموش ایستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۲۰). دمنه چون سرافکنده، اندوهگین نزد شتربه رفت. (کلیله و دمنه). || سرنهاده. به خاک افتاده : منم بندهٔ اهل بیت نبی سرافکنده بر خاک پای وصی.فردوسی. سرافکنده چون آب دریای خویش ز سردی فسردند بر جای خویش.نظامی. || سرنهاده. تسلیم : کشیدند سرها که تا زنده ایم بدین عهد و پیمان سرافکنده ایم.نظامی. اگر بنده گیرد سرافکنده ایم وگر جفت سازد همان بنده ایم.نظامی. || سرازیر. افتاده. سرنگون : آن زلف سرافکنده بدان عارض خرم از بهر چه آراست بدان توی و بدان خم. عنصری. پس چونکه سرافکنده و رنجور بمانده ست هر شاخ که از میوه و گل گشت گرانبار. مسعودسعد. بخم زلفک بنفشه سرش چون بنفشه شدم سرافکنده.سوزنی. تا من پی آن زلف سرافکنده همی دارم چون شمع گهی گریه و گه خنده همی دارم. خاقانی. رخسار ترا که ماه و گل بندهٔ اوست لشکرگه آن زلف سرافکندهٔ اوست.خاقانی.
کلمات همقافیه با «سرافکنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر