معنی سراج
12 بازدید
[ سِ ] (ع اِ) چراغ. (غیاث) (مهذب الاسماء) (دهار) (آنندراج) (منتهی الارب): و اذکارها فرعاً بعثه سراجاً. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۸). گفتم که بقرآن در پیداست که احمد بشّیر و نذیر است و سراجست و منور. ناصرخسرو. و رأیت سراجاً فیه دهن. (حکمت اشراق ص ۲۸۹). چشمشان مشکوة دان جانْشان زجاج تافته بر عرش و افلاک این سراج.(مثنوی). || آفتاب. (غیاث). ج، سُرُج. (مهذب الاسماء) (آنندراج) (منتهی الارب).[ سَ رْ را ] (ع ص) زینگر. ج، سراجون. (مهذب الاسماء) (دهار). زین فروش و زین ساز. (غیاث). زین فروش. زین ساز. || دروغگوی. (آنندراج) (منتهی الارب).[ سَ رْ را ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان شهاباد بخش حومهٔ شهرستان بیرجند واقع در ۱۴ هزارگزی باختر بیرجند. هوای آن معتدل و دارای ۱۲ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ سَ رْ را ] (اِخ) (۴۱۹ -۵۰۰ هـ . ق.) ابوجعفربن احمدبن الحسین بن احمدبن جعفر سراج. رجوع به ابن سراج و قاری بغدادی شود.[ سِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن سراج مکنی به ابومروان النحوی اللغوی. وی امام مردم اهل قرطبه بود و در علم عربیت منزلتی بلند داشت، مدت ۱۸ سال عمر خود را صرف کتاب سیبویه کرد، و جز به آن بچیز دیگری نپرداخت. جمهره را نیز درس گفت و مشکلات آن را حل کرد. عمر خود را به بحث و تفسیر گذراند. (روضات الجنات ص ۱۶۱).[ سِ ] (اِخ) ابن فارس عبداللََّه بن احمدبن اسماعیل التمیمی اسکندرانی مکنی به ابوبکر. از تاج الکندی و ابن الحرستانی حدیث کرد. در ربیع الاول سال ۶۸۵ هـ . ق. به اسکندریه درگذشت. (تاریخ مصر ص ۱۷۵).[ سِ ] (اِخ) ابوعبداللََّه محمدبن محمد السراج الوزیر الاندلسی مکنی به ابوعبداللََّه. در قرن دوازدهم هجری میزیست. او راست: الحلل السندسیة فی الاخبار التونسیة این کتاب مشتمل است بر تاریخ تونس و کسانی که قبل از عثمانیان در آنجا دولتی داشتند و ذکری از علوم و مصنفات آنان و حوادث سال ۱۰۹۲ هـ . ق. تا عهد امیرحسین بای که سبب تصنیف این کتاب است میباشد. پایان کتاب بسال ۱۱۳۷ هـ . ق. است. قسمتی از این کتاب بسال ۱۲۸۷ هـ . ق. به تونس طبع شده است. (از معجم المطبوعات).[ سِ ] (اِخ) اورنگ آبادی. سیدسراج الدین از روشن سوادان اورنگ آباد دکن است و در چراغ افروزی کاشانهٔ نظم فارسی دارد و از ماهران فن از ابتدای شباب دل به درویشی نهاد و دست به بیعت خاندان والاشان چشت دارد. و در سنهٔ سبع و سبعین و مأة و الف (۱۱۷۷ هـ . ق.) چراغ زندگانی وی فرومرد و میر اولاد محمد دکاء بلگرامی تاریخش چنین بنظم آورد: قطعه: چراغ دودهٔ آل عبا سراج الدین که بود روشن از او محفل سخندانی نمود چارم شوال صبح آدینه به شمع انجمن عمر دامن افشانی ز تیره بزم جهان فنا به دار بقا فروغ ناحیهٔ خویش کرد ارزانی کشید شعلهٔ تاریخ سر ز طبع ذکا سراج بزم ارم را نمود نورانی. از سراج اورنگ است: مردم و در دل تمنای گل و شمشاد ماند تا قیامت این ستم بر گردن صیاد ماند. (از صبح گلشن ص ۲۰۰).[ سَ رْ را ] (اِخ) سبزواری. ملا احمد سراج از ولایت سبزوار است. طبعش در شعر نیک است، همیشه لغز میگفته. این لغز شمع از اوست، لغز: آن چیست که در انجمنش جا باشد خورشیدعذار و سروبالا باشد جانش نبود ولی بمیرد هر روز این طرفه که بنشسته و برپا باشد. (مجالس النفایس ص ۱۶۳).[ سَ رْ را ] (اِخ) عبداللََّه بن علی، مکنی به ابونصر. رجوع به ابونصر سراج شود.[ ] (اِخ) قمری. او سراجی قزوینی و سراجی قمری نامیده شده است. وی معاصر ابی سعیدخان (۸۵۵ -۸۷۲ هـ . ق.) بوده است. شاعر خوبی است ولیکن در هزلیات غلو تمام دارد مثل عمر خیام و از جمله اشعار او این رباعی است: من می خورم و هرکه چو من اهل بود می خوردن من به نزد او سهل بود می خوردن من حق به ازل میدانست گر می نخورم عقل خدا جهل بود. (مجالس النفایس ص ۳۳۸). و رجوع به الذریعه ج ۹ ص ۴۳۷ شود.[ سِ ] (اِخ) محمدبن السرج الوزیر الاندلسی. رجوع به سراج ابوعبداللََّه شود.
کلمات همقافیه با «سراج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر