معنی سرآغج
7 بازدید
[ سَ غُ ] (اِ مرکب) سرآغوج. سرآغوش. سراگوش. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). گیسوپوش زنان باشد، و آن کیسه ای است مانند همیان بدرازی سه گز و بر یک سر آن کلاهی باشد و آن چیزی است که از مروارید و زر دوزند به اندام محراب و بر پیشانی گذارند و گیسو را در آن کیسه نهند و بر سر دیگرش مسلسلی بوده و آن را بر زیر بغل راست گذرانیده بر کتف چپ اندازند و در آن تکلفات کنند. (برهان) (جهانگیری). کیسه ای دراز که بر یک سر آن کلاهی وضع کنند و زنان بر سر نهند و گیسو را در آخر کیسه اندازند و بجواهر و طلا مرصع کنند. (رشیدی): آن مرغ کش خرام کدام است در چمن از عنبرش سرآغج و از مشک پیرهن. دهستانی. بستند کمرها و گشادند سرآغج میزان خطا جمله بفرمان تبنگو. شمس الدین منصور اوزجندی. بتان از سر سرآغج باز کردند دگرگون خدمتش را ساز کردند.نظامی. ای بی حمیتان اهل سرآغج... (المعارف بهاء ولد چ فروزانفر چ مجلس ص ۶۳). || دامن دخترکان نارسیده که هندش کوتجی نامند. (شرفنامه): گفتی یکی عروس بدیع آمد از حبش از عنبرش سرآغج و از مشک پیرهن. ؟ (از تاج المآثر).
کلمات همقافیه با «سرآغج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غج» برای سرودن شعر