معنی سرآسیمه
6 بازدید
[ سَ مَ / مِ ] (اِ مرکب) (از: سر + آسیمه) آسیمه سر. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). شوریده سر، چه آسیمه بمعنی شوریده آمده است. مضطرب و حیران. (برهان) (غیاث). متحیر. مدهوش. فرومانده. (لغت نامهٔ اسدی). سرگردان. (اوبهی). سرگشته و دیوانه و شیفته و پریشان و شوریده سر، چه سیمه بمعنی شوریده و پریشان آمده. (آنندراج). سرگشته. دیوانه. (شرفنامهٔ منیری): گله دار چون بانگ اسبان شنید سرآسیمه از خواب سر برکشید.فردوسی. که پروردهٔ بت پرستان بدند سرآسیمه برسان مستان بدند.فردوسی. همه فیلسوفان و دانشوران سرآسیمه و عاجزند اندر آن. شمسی (یوسف و زلیخا). مرا از خواب نوشین دوش بجهاند سرآسیمه یکی زین زنگیانت. ناصرخسرو. وقت حادثه سرآسیمه و نالان. (کلیله و دمنه). بسا خفته کز هیبت پیل مست سرآسیمه هر ساعت از خواب جست. خاقانی. مشتری عاشق آن زلف و رخ و خال شده ست که چو گردونْش سرآسیمه و شیدا بینند. خاقانی. باغ جهان زحمت خاری نداشت خاک سرآسیمه غباری نداشت.نظامی. ای سرآسیمه مه از رخسار تو سرو سردرپیش از رفتار تو.سعدی. گرت برکند چشم روئین ز جای سرآسیمه خوانندت و تیره رای.سعدی. سرآسیمه گوید سخن پرگزاف چو طنبور پرمغز بسیارلاف.سعدی.
کلمات همقافیه با «سرآسیمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر