معنی واژه سداد
5 بازدید
[ سَ ] (ع مص) راست شدن. (ترجمان القرآن) (تاج المصادر بیهقی). راست شدن قول. (المصادر زوزنی). راست و درست شدن. (غیاث) (از اقرب الموارد). راستی و درستی در کردار و گفتار. (غیاث) (منتهی الارب). راستی. (مهذب الاسماء) (ربنجنی). محکمی. استواری : فایدهٔ سداد رأی... آن است که چون از دوستان دشمنی پیدا آید... درحال اطراف کار خود فراهم گیرد. (کلیله و دمنه). و بر قواعد سداد... استمرار یافت. (سندبادنامه ص ۱۰). از سداد سیرت و رشاد طریقت رعایای آن بقعه را در ریاض امن و جنان امان بداشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). آن جوادی که جمادی را بداد این هنرها وین امانت وین سداد.مولوی. وین عمل وین کسب در راه سداد کی توان کرد ای پدر بی اوستاد.مولوی. || (اِ) نام کمانی است، از آن جهت به این نام نامیده شده که تفأل به اصابت بدانچه تیر بدان افکنند، کنند. (از منتهی الارب). نام کمانی. (آنندراج).[ سُ ] (ع اِ) مرضی است که به آن منفذ بینی و سینه بسته شود. (آنندراج) (غیاث). گرفتگی بینی. (مهذب الاسماء). بیمارئی است که به بینی استوار شود و صاحب آن دم زدن نتواند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ سِ ] (ع اِ) سربند شیشه. (منتهی الارب). آنچه بدان چیزی استوار کنند. (دهار). آنچه سر شیشه بدان سخت کنند. (مهذب الاسماء). - سداد الثغر؛ بند کردن راه درآمد دشمن. (منتهی الارب). - سداد من عوز و سداد من عیش؛ چیزی که بدان حاجت و فقر بند گردد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شیر که در سوراخ پستان ناقه خشک شده باشد. (منتهی الارب).[ سِ ] (اِخ) ابن رشید جعفری. محدث است. (منتهی الارب).[ سَ ] (اِخ) ابن سبیعی بن سعید. محدثست. (منتهی الارب).