معنی سحری
10 بازدید
[ سَ حَ ] (ع اِ) پیشک از صبح. (آنندراج) (منتهی الارب). قُبَیل الصبح. (اقرب الموارد). سحر. || (ص نسبی) منسوب به سحر: مانند یکی جام یخین است شباهنگ بزدوده بقطرهٔ سحری چرخ کیانیش. ناصرخسرو. بدعای سحری خواستمت کارم افتاده به آه سحری.خاقانی. چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام ز توبه خانهٔ تنهایی آمدم بر بام.سعدی. صبر بلبل شنیده ای هرگز چون بخندد شکوفهٔ سحری.سعدی. - خواب سحری : بفلک میرود آه سحر از سینهٔ من تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری. سعدی. - ستارهٔ سحری : در میانْشان کنیزکی چو پری برده نور از ستارهٔ سحری.نظامی. || (اِ مرکب) در تداول فارسی آنچه از طعام بسحر خورند روزه داشتن فردا را. (مؤلف).
کلمات همقافیه با «سحری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر