معنی سحرخیز
7 بازدید
[ سَ حَ ] (نف مرکب) آنکه پگاه برخیزد. که بامدادان زود از بستر خواب برخیزد. که صبح زود از خواب برخیزد: پگه تر زآن بتان عشرت انگیز میان دربست شاپور سحرخیز.نظامی. دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاران چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیز است. سعدی. بخدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز که دعای صبحگاهی اثری کند شما را. حافظ. رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد. حافظ. || مجازاً، عابد. زاهد. که سحرها برای عبادت برخیزد و شب زنده داری کند. مستجاب الدعوة. مبارک دم : گر همی پیر سحرخیز به نی برّد تب نی ببرید و بر آن پیر گرائید همه.خاقانی. همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند.حافظ.
کلمات همقافیه با «سحرخیز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یز» برای سرودن شعر