معنی سجن
11 بازدید
[ سَ ] (ع مص) بازداشتن و بند کردن کسی را. (آنندراج) (از منتهی الارب). در زندان کردن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (تاج المصادر بیهقی). حبس. (اقرب الموارد). || متهم نمودن کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج). || فاش نکردن غم را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بازداشتن کسی را از کلام. (اقرب الموارد).[ سَ جَ ] (اِ) به معنی سجد که سرمای سخت باشد. (برهان). رجوع به سجد و شجد و شجن و سجام و شجام شود.[ سِ ] (ع اِ) زندان و بازداشت. (منتهی الارب). زندان و قیدخانه. (غیاث). زندان. (مهذب الاسماء) (دهار) (ترجمان القرآن). محبس. (اقرب الموارد): {/B قََالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمََّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ . ۱-۸۱۲:۳۳/}(قرآن ۱۲/۳۳). تو از جهلی بملک اندر چو فرعون من از علمم بسجن اندر چو ذوالنون. ناصرخسرو. رضای تو قصریست در صحن جنت خلاف تو سجنیست در قعر سجین.سوزنی. ور رهی خواهی از این سجن خرب سر مکش از دوست و اسجد و اقترب. (مثنوی). کافران چون جنس سجّین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند.(مثنوی). مباد دشمنت اندر جهان دگر باشد بزندگانی در سجن و مرده در سجین. سعدی. وگر بحکم قضا صحبت اختیار افتد بدان که هر دو بقید اندرند و سجن وبال. سعدی. بسجن اندر کسی شادان نباشد اگر باشد بجز نادان نباشد.پوریای ولی.[ سِ ] (اِخ) نام دهی است از دهات قم ... رجوع به تاریخ قم ص ۶۳ شود.
کلمات همقافیه با «سجن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جن» برای سرودن شعر