معنی سجاح
6 بازدید
[ سُ ] (ع اِ) هواء. (منتهی الارب).[ سِ ] (ع اِ) مقابل و برابر. (منتهی الارب).[ سَ ] (اِخ) بنت الحارث بن سوید تمیمیة متنبیة. نام زنی متنبیة که در کذب بدان مثل زنند و گفته اند: اکذب من سجاح. (منتهی الارب). نام زنی از بنی تمیم، او دعوی نبوت و نزول وحی کرد. جمعی انبوه از او متابعت کردند، شاعری در حق او و مسیلمهٔ کذاب گفته: والت سجاح و والاها مسیلمة کذابة من بنی الدنیا و کذاب. سجاح رو به مسیلمه آورد و چون پیروان سجاح افزون بودند پیروان او گفتند کار بسجاح باز گذار. بعد از آن مسیلمه رسولی بسجاح فرستاد و پیغام داد که میخواهم من و تو در یک جا مجتمع شویم و وحی که بما هر دو فرود می آید بر یکدیگر خوانیم هر که بر حق باشد دیگری متابعت او کند. سجاح این التماس را قبول کرد. مسیلمه فرمود تا خرگاهی از ادیم برای او نصب کنند و عود فراوان در آن بسوزند. چون زن بوی عود شنید مشتاق وقاع شد. آنگاه مسیلمه و سجاح خلوتی کردند و او را بفریفت و با او جمع آمد. آنگاه گفت کار مثل منی بر این صورت پیش نرود من بیرون روم و بر حقیقت تو اقرار کنم تو کس بقوم من بفرست و مرا از ایشان خطبه کن تا چون عقد نکاح منعقد شود بنی تمیم را پیش آرم، مسیلمه اجابت کرد. سجاح از خرگاه بیرون رفت و با قوم خود گفت مسیلمه وحی خویش بر من خواند و مرا معلوم شد که بر حق است و این کار به او باز گذاشتم. مسیلمه کس ببنی تمیم فرستاد و سجاح را خطبه کرد و ایشان او را بزنی بمسیلمه دادند. و سجاح تا آخر عمر در خانهٔ مسیلمه بود و در آنجا بمرد. (تجارب السلف ص ۱۹). و رجوع به الاعلام زرکلی ص ۳۵۷ و حبیب السیر چ تهران ج ۱ صص ۱۵۵ -۱۵۶ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۱۸۶ و الاصابه ج ۸ ص ۱۱۹ شود.
کلمات همقافیه با «سجاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر