معنی ستوری
7 بازدید
[ سُ ] (حامص) ستور بودن. حالت ستور: سوی خردمند ز خر خرتر است هر که مر او را بستوری رضاست. ناصرخسرو. از حال نباتی برسیدم بستوری یک چند همی بودم چون مرغک بی پر. ناصرخسرو.[ سُ ] (ص نسبی) منسوب بستور که جمع ستر باشد. (الانساب سمعانی).[ سُ ] (اِخ) عبدالعزیزبن ستوری ابن محمد. از محدثان است. (منتهی الارب).[ سُ ] (اِخ) علی سامری ستوری ابن فضل. از محدثان است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ستوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر