معنی ستور
9 بازدید
[ سُ ] (اِ) پهلوی «ستور» (اسب)، اوستا «سته اوره»، سانسکریت «ستهااورین» (بار اسب، بار ورزاو)، استی «ستورت آ» (حیوان خانگی)، کردی زازا عاریتی دخیل «استور»، شغنی «ستور»، سریکلی «ستائور و ستائر» (حیوان بارکش، ورزاو بالغ)، یغنویی «سوتور»(گوسفند، حیوان خانگی عموماً)، قیاس کنید با افغانی «سوتور» (جانور، چارپا، دواب). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). هر جانور چارپا عموماً و اسب و استر و خر خصوصاً. (برهان). حیوانات چارپا خاصه اسب و استر. (آنندراج). بطریق عموم هر جانوری چارپای و بطریق خصوص اسب و استر را خوانند. (جهانگیری). این لفظ بر گاو و استر و اسب آید. (غیاث). اسب. چاروا. (شرفنامه). ماشیه. (دهار): همی رفت با دختر و خواسته ستوران و پیلان آراسته.فردوسی. زمین شد ز نعل ستوران ستوه همی کوه دریا شد و دشت کوه.فردوسی. کشیدند بهر کک کوهزاد ستوری بمانندهٔ تندباد.فردوسی. این همی گوید گشتم بغلام و بستور وآن همی گوید گشتم بضیاع و بعقار. فرخی. گر نیستت ستور چه باشد خرّی بمزد گیر و همی رو.لبیبی. دستیار ستور و کار سفر ساخته کرد هر چه نیکوتر.عنصری. از ننگ آنکه شاهان باشند بر ستوران بر پشت ژنده پیلان این شه کند سواری. منوچهری. زهی داده ستور و بستده خر ترا خود چون منی کی بود در خر(خور). (ویس و رامین). غلامان و ستوران افزون از عادت خریدن گرفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۸). و بعد از آن آنچه از صامت و ناطق و ستور و برده داشت نسختی پرداخت. (تاریخ بیهقی). همه راه پیوسته پنجاه میل ستور و شتر بود و گردون و پیل.اسدی. ستور و گوسفند و گاو و اشتر کزیشان میشود روی زمین پر.ناصرخسرو. ستور از کسی به که بر مردمی بعمدا ستوری کند اختیار. ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانهٔ طهران ص ۲۰۱). تا تو بر پشت ستوری بار او بر جان تست چون بترک خر بگفتی آتش اندر بار زن. سنایی. هرکه را چشم عقل کور بود نبود آدمی ستور بود.سنایی. و توشهٔ چهارپایان و ستوران که ملک بر ایشان بپای بود. (نوروزنامه). و ستور بسیار کرایه گیرم. (کلیله و دمنه). نه آن کسم که در این دامگاه دیو و ستور چه عقل مختصر آن تخم جادویی کارم. خاقانی. مردان دین چه عذر نهندم که طفل وار از نی کنم ستور و بهرا برآورم. خاقانی. تنش را نمکسود موران کند سرش خاک سُمّ ستوران کند.نظامی. که داند که شداد را پای و دست بنعل ستور که خواهد شکست.نظامی. دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران. (گلستان سعدی). آستینش گرفت سرهنگی که بیا نعل بر ستورم بند.سعدی. چه نیکو زده ست این مثل پیر ده ستور لگدزن گرانبار به. سعدی (بوستان).[ سُ ] (ع اِ) جِ ستر: که مثال چنان خصمی که ضعیف شده باشد و ستور تواری و استخفا بر وی حال فرو گذاشته. (جهانگشای جوینی). رجوع به ستر شود. || (اصطلاح عرفان) اختصاص دارد بهیاکل مدنیة انسانیه که افکنده شده اند بین غیب و شهادت و میان خالق و مخلوق. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
کلمات همقافیه با «ستور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر