معنی ستوده

معنی ستوده

6 بازدید
[ سُ / سِ دَ / دِ ] (ن مف) مدح کرده شده یعنی کسی که او را مدح کنند و نیکویی او را بگویند. (برهان) (آنندراج). صفت کرده شده. به نیکویی ذکر شده. (شرفنامه). محمود. ممدوح. (دهار). مدح کرده شده. (غیاث) (رشیدی). نیک. نیکو: ستوده تر آنکس بود در جهان که نیکش بود آشکار و نهان.فردوسی. همه سربسر نیکخواه توایم ستوده بفرّ کلاه توایم.فردوسی. ستودهٔ پدر خویش و شمع گوهر خویش بلندنام و سرافراز در میان تبار.فرخی. ستوده بنام و ستوده بخوی ستوده بجام و ستوده بخوان.فرخی. ادیب و فاضل و معاملت دان بود با چندین خصال ستوده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۲). ما پیران اگر عمری بیابیم بسیار آثار ستوده خواهیم دید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۳). ستوده آن است که قوت آرزو و قوت خشم در طاقت خرد باشد. (تاریخ بیهقی). اگر چه مارخوار و ناستوده ست عزیز است و ستوده مهرهٔ مار.ناصرخسرو. وَاندر جهان ستوده بدو شهره دانا بسان کوکب سیاره.ناصرخسرو. هست در چشم عالمی مانده نقش آن پیکر ستوده هنوز.خاقانی. و آنگاه این شراب ستوده آنوقت بود که تلخ بود و خوش طعم بود. (هدایة المتعلمین). - ستوده خصال؛ پسندیده خصال. نیکو خصال : پاکیزه دین و پاک نژاد و بزرگ عفو نیکو دل و ستوده خصال و نکوشیَم.فرخی. نه دیر بود که برخاست آن ستوده خصال برفت و ناقهٔ جمازه را مهار گرفت. مسعودسعد. ملاحظه و ارادت اعمال این پادشاه دین ستوده خصال واضح و لایح همی گردد. (حبیب السیر). - ستوده سخن؛ خوش صحبت. نیکوبیان : بسخن گفتن آن ستوده سخن نرم گرداند آهن و پولاد.فرخی. - ستوده سیر؛ نیکو خصال : درگه پادشاه روز افزون درگه خسرو ستوده سیر.فرخی. روزی اندر حصار برهمنان اوفتاد آن شه ستوده سیر.فرخی. - ستوده شیم؛ نیکو خصال. ستوده سیر: هر آنچه از هنر و فضل و مردمی خواهی تمام یابی از آن خسرو ستوده شیم.فرخی. - ستوده طلعت؛ نیکو صورت : تو را همایون دارد پدر بفال که تو ستوده طلعتی و صورت تو روح فزای. فرخی. - ستوده مآثر؛ : شمه ای از مناقب و مفاخر این فرقهٔ ستوده مآثر زیب زینت درافزود. (حبیب السیر). - ستوده مآل؛ نیکو انجام. (آنندراج). - ستوده هنر: خسرو پر دل ستوده هنر پادشه زادهٔ بزرگ اورنگ.فرخی. خواجهٔ سید ستوده هنر خواجهٔ پاک طبع پاک نژاد.فرخی.
[ سُ دَ ] (اِخ) تیره ای از شعبهٔ شیبانی ایل عرب. (از ایلات خمسهٔ فارس) (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۷).

کلمات هم‌قافیه با «ستوده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید