معنی ستمکش
5 بازدید
[ سِ تَ کَ / کِ ] (نف مرکب) مظلوم. (آنندراج): بعهد او چو ستمکاره مر ستم کش را ستم کشنده ستمکاره را کند پر و بال. سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص ۲۴۹). نی چون من هست در همه عالم ستم کشی نی چون تو هست در همه گیتی ستمگری. خاقانی. مزن آتش درین جان ستمکش رها کن خانه ای از بهر آتش.نظامی. عطار از غم تو زحمت کشید عمری گر بر من ستمکش زحمت کنی توانی.عطار. ستمکش گر آهی برآرد ز دل زند سوز او شعله در آب و گل.سعدی.
کلمات همقافیه با «ستمکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر