معنی ستمکاره
4 بازدید
[ سِ تَ رَ / رِ ] (ص مرکب) ظالم. جابر: یارب تو همی دانی که بر من ستم همی کند، مرا فریاد رس از این ستمکاره. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). ملکی بود نام وی عملوق و او از طسم بود و مردی ستمکاره بود. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). ز گیتی ستمکاره را دور دار ز بیمش همه ساله رنجور دار.فردوسی. پسر کو ز راه خدا بگذرد ستمکاره خوانیمش و کم خرد.فردوسی. مرا گفت ای ستمکاره بجانم بکام حاسدم کردی و عاذل.منوچهری. همه گیتی از دیو پر لشکرند ستمکاره تر هر یک از دیگرند.اسدی. هوا چون ضمیر ستمکاره تیره ستاره چو رخسار مؤمن بمحشر. ناصرخسرو. گر روی بتابم ز شما شاید از ایراک بی روی و ستمکاره و با روی و ریایید. ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانهٔ تهران ص ۱۲۵). به یقین دارم کآن ترک ستمکارهٔ من از پی رغم مرا آن کند و این نکند.سوزنی. به عهد او چو ستمکاره مر ستم کش را ستم کشنده، ستمکاره را کند پر و بال. سوزنی. سپاهی دگر زآن ستمکاره تر بحرب آمد از شیر خونخواره تر.نظامی. گشادم در هر ستمکاره ای ندانم در مرگ را چاره ای.نظامی. گنه بود مرد ستمکاره را چه تاوان زن و طفل بیچاره را. سعدی (بوستان). گله از دست ستمکاره بسلطان گویند چون ستمکاره تو باشی گله پیش که برم. سعدی.
کلمات همقافیه با «ستمکاره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر