معنی ستم

معنی ستم

14 بازدید
[ سِ تَ ] (اِ) رجوع کنید به استم. پهلوی ستهم ، از ایرانی باستان ستخمه ، قیاس کنید با اوستا ستخره (قوی)، و هم در پهلوی ستهمک ، ستهمکیه و ستخمک و ستخمکیه (جبری، جور)، نیز اوستا ستخمه ، قیاس کنید با ستخره.(حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). تعدی و آزار. (برهان): با فراخی است ولکن بستم تنگ زید آن چنان شد که چون او هیچ ختنبر نبود. ابوالقاسم مروزی. از پس آن نیز او را [ یوسف را ] به ستم بخویشتن بخواند. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). همی گفت بازو چلیپا بهم ز قیصر بود بر مسیحا ستم.فردوسی. ترسی که کسی نیز دل من برباید کس دل نرباید به ستم چون تو ربایی. منوچهری. نخواهی مر مرا بر تو ستم نیست چو من باشم مرا دلدار کم نیست. (ویس و رامین). اگر خشم نیافریدی... خویشتن را از ننگ و ستم نگاه داشتی. (تاریخ بیهقی). به ستم مردی را عاصی کردند که سبب فتنهٔ خراسان... بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۷). ندانی همی جستن از داد نفع ازیرا حریفی چنین به رستم. ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانهٔ طهران ص ۲۶۳). ستم مَپْسند از من بر تن خویش ستم از خویش بر من نیز مَپْسند. ناصرخسرو. عدل او زهرهٔ ستم بشکافت بذل او فاقهٔ کرم بشکافت.خاقانی. پشت دست از ستم چرخ بدندان خوردم که ز خوانپایهٔ غم قوت دگر می نرسد. خاقانی. در دلشدگی قرار میدار صبری به ستم بکار میدار.نظامی. رحم آوردن بر بدان، ستم است بر نیکان. (گلستان). جفا پیشگان را بده سر بباد ستم بر ستم پیشه عدل است و داد.سعدی. ز تو گر تفقد و گر ستم بود آن عنایت و این کرم همه از تو خوش بود ای صنم چه جفا کنی چه وفا کنی. هاتف (دیوان چ وحید ص ۸۴). || دیده و دانسته و به عربی عمداً خوانند. (برهان) (جهانگیری) (آنندراج). نابجا. نابحق : تو داده ای به ستم زرّ و سیم خویش بباد تو کرده ای به ستم روز خویش ناپدرام. فرخی. || نفرین. لعنت : ستم باد بر جان آن ماه و سال کجا بر تن شاه شد بدسگال.فردوسی. || زور. جبر: پنجاه تن برون آمدند از حصار که صلحنامه نویسند و سلمه را به ستم فرود آوردند. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). || مشقت. کلفت. رنج : بس رنج بردم و جهد و ستم بر خویشتن نهادم و این را پارسی گردانیدم به نیروی ایزد عز و جل. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). از آبکش معده نه از طلعت فرخ هر یک به ستم ساخته خود را چو همایان. سوزنی. - امثال: باشد مرد ستم رسیده ستمکار. ستم بر ستمکاره آید پدید.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «ستم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید