معنی ستایشکنان
7 بازدید
[ سِ یِ کُ ] (ق مرکب) در حال ستایش : چو از خواب گودرز بیدار شد ستایش کنان پیش دادار شد.فردوسی. چو بر آستان ملک سر نهاد ستایش کنان دست بر سر نهاد.سعدی. رجوع به ستایش کردن شود.
کلمات همقافیه با «ستایشکنان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر