معنی ستاننده

معنی ستاننده

7 بازدید
[ سِ نَ نْ دَ / دِ ] (نف) صفت فاعلی از مصدر ستدن. گیرنده : ستاننده را گفت بهرام گرد که این جرم چونین شمردی تو خرد. فردوسی. سپهدار مرز و نگهدار بوم ستانندهٔ باژ سقلاب و روم.فردوسی. ستاننده چابک ربائیست زود که نتوان ستد باز هرچ آن ربود.اسدی. آن نه مالست که چون دادیش از تو بشود زو ستاننده غنی گردد و بخشنده فقیر. ناصرخسرو. خواب رباینده دماغ از دماغ نور ستاننده چراغ از چراغ.نظامی. - ستانندهٔ جانها؛ عزرائیل. ملک الموت : جان شیرین و گرامی بستانندهٔ جانها داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۳). - ستانندهٔ داد: ستانندهٔ دادِ آنکس خداست که نتواند از پادشه داد خواست.سعدی. || تسخیر کننده. تصرف کننده. فاتح : ستانندهٔ شهر مازندران گشایندهٔ بند هاماوران.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «ستاننده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید