معنی ستار
5 بازدید
[ سَ / سِ ] (اِ) مخفف ستاره باشد که بعربی کوکب خوانند. (برهان) (آنندراج) (جهانگیری). || خیمه ای که بجهت منع مگس و پشه زنند و آن را در این زمان پشه دان گویند. (برهان). پشه بند.[ سِ ] (اِ مرکب) در زبان کنونی نیز سه تار (آلت موسیقی که دارای سه یا چهار سیم است). رجوع شود به ستاره. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). ساز طنبور را هم میگویند. (برهان). نام سازی است و ستاره گویندش و نیز سه تار. (آنندراج) (شرفنامه).[ سِ ] (ع اِ) پرده. (منتهی الارب). ج، سُتُر. (اقرب الموارد).[ سَ تْ تا ] (ع ص) بسیار پوشنده. (منتهی الارب). پرده پوش و پرده دار. (دهار). پوشندهٔ گناه و پرده دار. (مهذب الاسماء): برفت سایهٔ درویش و سترپوش غریب بپوش بارخدایا بعفو ستارش.سعدی.[ سَ تْ تا ] (اِخ) نامی است از نامهای باریتعالی. (منتهی الارب). نامی از نامهای باریتعالی، لوطیان و مقامران نظر به افعال ذمیمهٔ خود خدای تعالی را بیشتر به این اسم یاد میکنند. (غیاث) (آنندراج). من صفات اللََّه و منه یسمون عبد الستار. (اقرب الموارد): بستاری که ستر اوست پیشم که تا من زنده ام بر مهر خویشم.نظامی. فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی بخداوندی خود پرده بپوش ای ستار.سعدی.[ سِ ] (اِخ) کوهی است در عالیه در دیار بنی سلیم روبروی صفینه. (معجم البلدان).[ سِ ] (اِخ) کوههای کوچک سیاهی که منقاد است بنی ابی بکربن کلاب را. (از معجم البلدان).[ سِ ] (اِخ) کوهی است سیاه بین ضیقه و حورا که بین آن و بین ینبع سه روز فاصله است. (از معجم البلدان).[ سِ ] (اِخ) ناحیه ای است به بحرین شامل بیش از یکصد دِه که متعلق به بنی امرؤالقیس بن زید مناة است. (معجم البلدان).[ سِ ] (اِخ) کوهی است به أجَأه. (از معجم البلدان).[ سِ ] (اِخ) پشته هااند بالای انصاب حرم بدانجهت که سترده اند میان حرم و میان حل. (منتهی الارب). رجوع به معجم البلدان و المرصع ص ۵۶ شود.[ سِ ] (اِخ) کوهی است از کوههای حمی ضربه که از ستار تا امرة پنج میل است. (از معجم البلدان). کوهی است به حمی. (منتهی الارب).[ سِ ] (اِخ) یوم الستار؛ جنگی میان بکربن وائل و بنی تمیم بوده است و در آن قیس بن عاصم قتادةبن سلمة الحنفی را که فارس بکر بود کشتند، شاعر آنان گوید: قتلنا قتادة یوم الستار و زیداً اسرنا لدی معنق.(از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «ستار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر