معنی سبح
7 بازدید
[ سَ ] (ع مص) شناوری نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج). شنا کردن. سباحة. (از اقرب الموارد). رجوع به سباحت شود. || تصرف کردن در معاش. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). تصرف کردن در معیشت. (ترجمان تهذیب عادل ص ۵۶) (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || (اِمص) آرامش. || (مص) زمین کندن. || بسیار گفتن. (منتهی الارب) (آنندراج). سبح در کلام؛ فزون گفتن. || خواب و آرامش و آرمیدن. (منتهی الارب). خوابیدن و آرمیدن. (از اقرب الموارد). || آمدن و رفتن و برگردیدن و پراکنده شدن در زمین. (منتهی الارب): سبح قوم؛ برگردیدن و آمدن و رفتن ایشان و پراکنده گشتن آنان در زمین. (منتهی الارب). || دور رفتن. (منتهی الارب). دور رفتن در سیر. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «سبح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بح» برای سرودن شعر