معنی سایهبان
8 بازدید
[ یَ / یِ ] (اِ مرکب) آفتاب گیر. (رشیدی). ساباط. (زمخشری) (المنجد). ظِلّة. ظُلّة. (منتهی الارب). مَظَلّة. (دهار). غیایة. (منتهی الارب): بر سر رستم ستاره ای زده بودند که او را سایه همی داشت باد بر آمد و آن سایه بان بر آب افکند. (ترجمهٔ طبری بلعمی). دیگران سایه بانها داشتند از کرباس. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۴۱). مه را دو نیمه کرد و بدست چو آفتاب سایه زبر زمینش و از ابر سایه بان.خاقانی. ای ملک راستین بر سر تو سایه بان وی فلک المستقیم از در تو مستعار. خاقانی. از پَرّ عقاب سایه بانش در سایهٔ گرگ استخوانش.نظامی. بچند روز دگر آفتاب گرم شود مقر عشق بود سایه بان و سایهٔ بان.سعدی. بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد بهار عارضش خطی بخون ارغوان دارد. حافظ. رجوع به سایبان شود. - سایه بان سیمابی؛ کنایه از ابر. (رشیدی). رجوع به سایبان سیمابی شود.[ یِ ] (اِخ) دهی است از دهستان درزوسایه بان بخش مرکزی شهرستان لار. واقع در ۱۲۳ هزارگزی شمال خاور لار در دامنهٔ کوه پیر خروس و دارای ۲۲۱ تن سکنه است. آب آنجا از چاه و باران تأمین میشود. محصول آن غلات، دیمی، لبنیات و خرما. شغل اهالی زراعت و گله داری. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
کلمات همقافیه با «سایهبان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر