معنی ساکن گردیدن

معنی ساکن گردیدن

8 بازدید
[ کِ گَ دی دَ ] (مص مرکب) مسکن گرفتن. سکونت گزیدن. || ایستادن. || تسکین یافتن. رفع شدن. آرام گرفتن : طفل را چون شکم بدرد آمد همچو افعی ز رنج اندرپیخت گشت ساکن ز درد چون دارو زن بماچوچه در دهانش ریخت. پروین خاتون (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نسخهٔ نخجوانی). ساکن و صابر گشتم که مرا روشن شد که نبود آنکه خداوند جهاندار نخواست. مسعودسعد. هم نگردد ساکن از چندین غذا تا زحق آید مر او را این ندا.مولوی. خوش آن ساعت نشست دوست با دوست که ساکن گردد آشوب رقیبان. سعدی (طیبات). دور به آخر رسید و عمر به پایان شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل. سعدی (طیبات). رجوع به ساکن شدن شود.

کلمات هم‌قافیه با «ساکن گردیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید