معنی ساو
5 بازدید
(اِ) مخفف آن «سا». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). باج و خراج است، و آن زری باشد که پادشاهان قوی از پادشاهان ضعیف بگیرند. (برهان) (غیاث). باج و خراج. (رشیدی) (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی) (صحاح الفرس): ایشان تدبیر کردند که سوی خاقان رسول فرستند و هدیه و ساو و باج پذیرند. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). ملک روم صلح کرد و ساو و باژ بپذیرفت. (ترجمهٔ طبری بلعمی). هرقل بقسطنطنیه شد و بسوی انوشیروان کس فرستاد و ساو و باژ قبول کرد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). مهان جهانش [ گشاسب ] همه باژ و ساو بدادند و بر خود گرفتند تاو.دقیقی. مرا با چنین پهلوان تاو نیست اگر رام گردد به از ساو نیست.فردوسی. بپذرفت و فرمود تا باژ و ساو نخواهند اگر چندشان بود تاو.فردوسی. چنان بد که هر سال ده چرم گاو پر از زر گرفتی همی باژ و ساو.فردوسی. فرستاده مر کاوه را رزم گاو بخاور زمین از پی باژ و ساو. (گرشاسب نامه). به بیچارگی ساو و باج گران پذیرفت با هدیهٔ بیکران.اسدی. چنان گشت مستغنی از ساو و باج که برداشت از کشور خود خراج.نظامی. رسولان رسیدند با ساو و باج همایون کتان شاه را تخت و تاج.نظامی. || زر و طلای خالص را گویند که شکسته و ریزه ریزه شده باشد. (برهان) (غیاث). زر خرد بود چون گاورس. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). زر خالص بود که شکسته و ریزه ریزه باشد و آن را بتازی قراضه گویند. (جهانگیری). خردهٔ زر که آتش ندیده باشد. (اوبهی): چو زرّ ساو، چکان ملک از او چو بنشستی شدی پشیزهٔ سیمین غیبهٔ جوشن. شهید بلخی. باد را کیمیای سوده که داد که از او زرّ ساو گشت کیا. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۴). چو حورانند نرگسها همه سیمین طبق بر سر نهاده بر طبقها بر ز زرّ ساو ساغرها. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱). با عز مشک ویژه و با قدر گوهری با جاه زرّ ساوی و با نفع آهنی.منوچهری. آن روز که کمتر حاصل شدی کم از هزار دینار ساو نبودی. (تاریخ سیستان). هم از زرّ ساو و هم از بسته نیز هم از درّ و یاقوت و هر گونه چیز. ؟ (از فرهنگ اسدی). اگر زر ساو باشد از معدن گرفته که بگداختن و اصلاح محتاج باشد. (تفسیر ابوالفتوح). || در طبری: سو (سوهان) «واژه نامه ۴۴۶». رجوع شود به سوهان. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). آهنی که بدان کارد و شمشیر تیز کنند. (برهان). فولادی که بدان کارد و شمشیر تیز کنند. (ناظم الاطباء). || حصه. (برهان). حصه و بهره. (غیاث). || رصد. (برهان) (صحاح الفرس). || براده و هر چیز ساییده و رنده شده و در این صورت همیشه بصورت مضاف استعمال میشود. || پاره ای زر و برادهٔ آن. (ناظم الاطباء). || بوته ای باشد خاردار و سفیدرنگ ببلندی یک گز و آن را بجای هیمه بسوزانند و نیز در میان کرمهای پیله نهند تا پیله بر آن بر آید. (برهان) (رشیدی). || بوتهٔ زرگری. (ناظم الاطباء). || (اِمص) بمعنی مطلق سودن و ساویدن. (برهان). بمعنی سودن. (رشیدی). || مزروع را از علف زیاده پاک کردن. (رشیدی).(اِخ) نام رودخانه ای است در یوگسلاوی که از زاگرب و بلگراد گذشته وارد دانوب میشود. طول آن در حدود ۷۱۲ کیلومتر است.(اِخ) رودخانه ای است در جنوب غربی فرانسه که از صفحات لانه مزان سرچشمه میگیرد و وارد گارون میشود و دارای ۱۵۰ کیلومتر طول است.
کلمات همقافیه با «ساو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «او» برای سرودن شعر