معنی واژه ساقط شدن
8 بازدید
[ قِ شُ دَ ] (مص مرکب) افتادن. فروافتادن. فرودآمدن. ساقط گردیدن. || زایل شدن. نابود شدن : ساقط شده ست قوت من پاک اگرنه من بر رفتمی ز روزن این سمج باهبا. مسعودسعد. || حذف شدن. نامذکور ماندن. - ساقط شدن بچه؛ افتادن بچهٔ ناتمام از شکم. (ناظم الاطباء). سقط شدن. - ساقط شدن تکلیف؛ رفع آن. چنانکه گویند تکلیف از گردن من ساقط شد. - ساقط شدن حق؛ اداشدن آن. (آنندراج): حق شمشیر تو ساقط نشود از سر ما پیش خورشید نگردد عرق از سیما خشک. بیدل (از آنندراج) (بهار عجم). - ساقط شدن دولت؛ سقوط کابینه. انحلال هیأت وزیران. معزول شدن، از کار افتادن، بیکار شدن و مسلوب الاختیار شدن آن. رجوع به ساقط شود.